+ ممنوع

                   خوب من حوصله کن، داد زدن ممنوع است!    

                  کم بکن این گله، فریـاد زدن ممنـوع اسـت!

 

                  بیـن این قــوم که هـر کــار ثوابی‌ست کباب   

                  دلِ دلســوخـتـه را بـــــاد زدن ممنـوع است!

 

                  تیشـه بر ریشـه فرهــــاد زدن شـیـرین اسـت          

                  حـرفی از پیشــه فرهـــاد زدن ممنـوع است!

 

                  بیـن ایـن قـــوم که از باکــرگی تـرشیــدنـد     

                  حرفی از حجــله و دامـاد زدن ممنوع اسـت!

 

                  «شادی» از منظــر این قوم گناهی‌ست بزرگ              

                   بـزن آهنگ، ولی شـــاد زدن ممنوع است!...


شادی صندوقی : http://shadi-sandooghi.blogfa.com

نویسنده : دره ; ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٠/۳/٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ سخنرانی "ونه گات" مراسم فارغ التحصیلی دانشگاه MIT

کرت ونه گات از معروف ترین و محبوب ترین نویسنده های معاصر آمریکاس، و معمولا توی کارهاش طنز خاص خودش رو هم داره. توی هشتاد سالگی می گفت که می خواد از کمپانی وینستون شکایت کنه که چرا علی رغم تهدیدات روی بسته های سیگار، اون به این سن رسیده و نمرده، که بالاخره سه سال پیش تو هشتاد و چهار سالگی مرد. از کتاباش کتاب سلاخ خانه شماره 5 یه شاهکاره که هر کی بتونه پیدا کنه و بخونه پشیمون نمی شه.

سخنرانی "ونه گات" مراسم فارغ التحصیلی دانشگاه MIT

 

  • خانمها، آقایان فارغ التحصیل ،لطفا کرم ضد آفتاب بمالید!
    اگر میخواستم برای آینده ی شما فقط یک نصیحت بکنم، راه مالیدن کرم ضد آفتاب را توصیه میکردم. خواص مفید آثار مفید و دراز مدت کرم ضد آفتاب توسط دانشمندان ثابت شده است، در حالی که سایر نصایح من هیچ پایه و اساس قابل اعتمادی جز تجربه های پر پیچ و خم شخص بنده ندارند. اینک این نصایح را خدمتتان عرض میکنم.

 

  • قدر نیرو و زیبایی جوانیتان را بدانید، ولی اگر هم ندانستید، مهم نیست! روزی قدر نیرو و زیبایی جوانی تان را خواهید دانست که طراوت آن رو به افول گذارد. اما باور کنید تا بیست سال دیگر، به عکسهای جوانی خودتان نگاه خواهید کرد و به یاد می آورید چه امکاناتی در اختیارتان بوده و چقدر فوق العاده بوده اید. آن طور که تصور می کردید چاق نبودید. همه چیز در بهترین شرایطش بوده تا شما احساس خوب داشته باشید.

 

  • نگران آینده نباشید.اگر هم دلتان میخواهد نگران باشید، فقط این را بدانید که نگرانی همان اندازه مؤثر است که جویدن آدامس بادکنکی در حل یک مساله ی جبر.

 

  •  مشکلات اساسی زندگی شما بی تردید چیزهایی خواهند بود که هرگز به مخیله ی نگرانتان هم خطور نکرده اند، از همان نوعی که یک روز سه شنبه ی عاطل و باطل ناگهان احساس بد پیدا می کنید و نسبت به همه چیز بدبین میشوید!

 

  • با دل دیگران بی رحم نباشید و با کسانی که با دل شما بی رحم بوده اند، سر نکنید.

 

  • نخ دندان بکار ببرید.

 

  • عمرتان را با حسادت تلف نکنید. گاهی شما جلو هستید و گاهی عقب. مسابقه طولانی است و ، سر انجام، خودتان هستید که با خودتان مسابقه میدهید.

 

  • ناسزا ها را فراموش کنید. اگر موفق به انجام این کار شدید راهش را به من هم نشان بدهید.

 

  • نامه های عاشقانه ی قدیمی را حفظ کنید. صورت حسابهای بانکی و قبضها و ... را دور بیاندازید.

 

  • اگر نمی دانید می خواهید با زندگیتان چه بکنید، احساس گناه نکنید. جالبترین افرادی را که در زندگی ام شناخته ام در 22 سالگی نمی دانستند می خواهند با زندگیشان چه کنند. برخی از جالبترین چهل ساله هایی هم که می شناسم هنوز نمیدانند.

 

  • تا میتوانید کلسیم بخورید. با زانوهایتان مهربان باشید. وقتی قدرت زانوهای خود را از دست دادید کمبودشان را به شدت حس خواهید کرد.

 

  • ممکن است ازدواج کنید، ممکن است نکنید. ممکن است صاحب فرزند شوید، ممکن است نشوید. ممکن است در چهل سالگی طلاق بگیرید، احتمال هم دارد که در هشتاد و پنجمین سالگرد ازدواجتان رقصکی هم بکنید. هرچه می کنید، نه زیاد به خودتان بگیرید، نه زیاد خودتان را سرزنش کنید. انتخابهای شما بر پایه ی 50 درصد بوده، همانطور که مال همه بوده..

 

  • دستورالعملهایی که به دستتان میرسد را تا ته بخوانید، حتا اگر از آنها پیروی نمی کنید.

 

  • از خواندن مجلات زیبایی پرهیز کنید. تنها خاصیت آنها این است که بشما بقبولانند که زشتید .

 

  • در شناخت پدر و مادر خود بکوشید. هیچ کس نمی داند که آنان را کی برای همیشه از دست خواهید داد. با خواهران و برادران خود مهربان باشید. آنها بهترین رابط شما با گذشته هستند و به گمان قوی تنها کسانی هستند که بیش از هر کس دیگر در آینده به شما خواهند رسید.

 

  • به یاد داشته باشید که دوستان می آیند و می روند، ولی آن تک و توک دوستان جان جانی که با شما می مانند را حفظ کنید. برای پل زدن میان اختلافهای جغرافیایی و روشهای زندگی سخت بکوشید، زیرا هرچه بیشتر از عمر شما بگذرد، بیشتر پی می برید که به افرادی که در جوانی می شناختید محتاجید.

 

  •  سفر کنید

 

  • برخی حقایق لاینفک را بپذیرید: قیمتها صعود می کنند، سیاستمداران کلک میزنند، شما هم پیر میشوید. و آنگاه که شدید، در تخیلتان به یاد می آورید که وقتی جوان بودید قیمتها مناسب بودند، سیاستمداران شریف بودند، و بچه ها به بزرگترهایشان احترام میگذاشتند.

 

  • به بزرگترها احترام بگذارید.

 

  • توقع نداشته باشید که کس دیگری نان آور شما باشد. ممکن است حساب پس اندازی داشته باشید. شاید هم همسر متمولی نصیبتان شده باشد. ولی هیچگاه نمی توانید پیش بینی کنید که کدام خالی میشود یا بشما جاخالی می دهد.


  • خیلی با موهایتان ور نروید وگرنه وقتی چهل سالتان بشود، شبیه موهای هشتاد ساله ها میشود. دقت کنید که نصایح چه کسی را می پذیرید، اما با کسانی که آنها را صادر می کنند بردبار و صبور باشید. نصیحت ، گونه ی دیگر غم غربت است. ارائه ی آن روشی برای بازیافت گذشته از میان تل زباله ها، گردگیری آن و ماله کشیدن بر روی زشتی ها و کاستی هایشان و مصرف دوباره ی آن به قیمتی بالاتر از آنچه ارزش دارد، است. اما اگر به این مسایل بی توجه هستید لااقل حرفم درمورد کرم ضد آفتاب بپذیرید.

 

1997

نویسنده : دره ; ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٩/٩/۱٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ سرنوشتمون یکی هر دو مون مسافریم

این آهنگ برام پر از خاطره است و گریه! 

هر وقت گوشش میدم یه حال عجیبی پیدا میکنم....صورت تک تک بچه ها می یاد تو ذهنم .... و صورت غرق اشکم ..که داره این آهنگ و فریاد میزنه .....و یه احساسی پیدا میکنم مثله...

غرور ... اما غروری زیبا!!!!
غم ... اما غمی شیرین....
تنهایی .... اما دستم گره خورده در دست همه.... و
تجربه ... تجربه ای از شش سالگی تا بیست و شش سالگی .....با
عشق....عشق....عشق....عشق....عشق....عشق....عشق....

همسفر تنها نرو بذار تا با هم بریم

سرنوشتمون یکی هر دو مون مسافریم


تازه از راه رسیدم هنوزم خسته رام


همسفر
تنها نرو ، بذار تا منم بیام


*****
سخته
دل کندن از این شهر و دل بستگی ها

موندن
از خونه جدا ، با همه خستگی ها

جون
به لبهام رسیده تا به کی دربدری

گرد
غربت روتنم ، که بازم باید بری

بذار
تا خستگی از این تن خسته بره

سخته
دل بستگی از شهر دل بسته بره

****
اگه بذاری بیام ، من
میشم سنگ صبور

گوش
به قصه هات میدم ، شهر غربت راه دور !


بابا دوست دارم ... مامان میمیرم برات..... حسام عاشقتم

نویسنده : دره ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸٩/٢/٢٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ ماه من غصه نخور، مثل ماها فراوونه / خیلی کم پیدا میشه ، کسی رو حرفش بمونه

 

دیدی بعضی اوقات یکدفه یه آهنگ میشنوی که حرف دلتو میگه؟ 

ماهه من غصه نخور , زندگی جذر و مد داره
دنیامون , یه عالمه , آدمه خوب و بد داره
ماهه من غصه نخور , همه که دشمن نمیشن
همه که پر ترک , مثل تو و من نمیشن
ماهه من غصه نخور ,مثل ماها فراوونه
خیلی کم پیدا میشه کسی رو حرفش بمونه
ماهه من غصه نخور , گریه پناه آدماس
ترو تازه موندن گل , ماله اشک شبنماس

ماهه من غصه نخور , زندگی بی غم نمیشه
اونی که غصه نداشته باشه آدم نمیشه
ماهه من غصه نخور , خیلیها تنهان مثل تو
خیلیها با زخمای زندگی اشنان مثل تو

ماهه من غصه نخور , زندگی خوب داره و زشت
خدا رو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت

ماهه من غصه نخور , زندگی بی غم نمیشه
اونی که غصه نداشته باشه آدم نمیشه
ماهه من غصه نخور, دنیا رو بسپار به خدا
هر دومون دعا کنیم , تو هم جدا , منم جدا
لالالا لالا لا لالالالا

(خواننده: لیلا فروهر)
--------------------------------------------------------------------------------

ماه من غصه نخور، زندگی جذر و مد داره
دنیامون یه عالمه ، آدم خوب و بد داره

ماه من غصه نخور، همه که دشمن نمیشن
همه که پر ترک ، مثه تو و من نمیشن

ماه من غصه نخور، مثل ماها فراوونه
خیلی کم پیدا میشه ، کسی رو حرفش بمونه

ماه من غصه نخور، گریه پناه آدماس
تر و تازه موندن گل، مال اشک شبنماس

ماه من غصه نخور، زندگی خوب داره و زشت
خدا رو چه دیدی شاید ، فردامون باشه بهشت

ماه من غصه نخور، پنجره مون بازه هنوز
باغچه مون غرق گلای عاشق نازه هنوز

ماه من غصه نخور، باز داره فصل سیب میشه
میدونم گاهی آدم ، تو وطنش غریب میشه

ماه من غصه نخور، ماها که تب نمی کنن
ماها که از آدما کمک طلب نمی کنن

ماه من غصه نخور، شمدونیا صورتی اَن
دلایی که بشکنن ، چون عاشقن قیمتی اَن

ماه من غصه نخور، سبک میشی بارون میاد
توی عاشقی باید نترسید از کم و زیاد

ماه من غصه نخور، خاطره هامون کودکن
توی این قصه دلا ، یه وقتایی عروسکن

ماه من غصه نخور، بازی زمین خوردن داره
کار دنیا همینه ، تولد و مردن داره

ماه من غصه نخور، تاب بازی افتادن داره
زندگی شکستن و دوباره دل دادن داره

ماه من غصه نخور، گلا میان عیادتت
به نتیجه میرسه ، آخر یه روز عبادتت

ماه من غصه نخور، خیلیا تنهان مثه تو
خیلیا با زخمای عاشقی آشنان ، مثه تو

ماه من غصه نخور، زندگی بی غم نمیشه
اونی که غصه نداشته باشه ، آدم نمیشه

ماه من غصه نخور، حافظ واست وا می کنم
شعراشو می خونم و ، تو رو مداوا می کنم

ماه من غصه نخور، دنیا رو بسپار به خدا
هردومون دعا کنیم ، تو هم جدا ، منم جدا

 (مریم حیدرزاده)

نویسنده : دره ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٩/٢/٢٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ منظومۀ آرش کمانگیر

 

منظومۀ «آرش کمانگیر»، سروده و با صدای «سیاوش کسرایی»

http://parand.se/t-kasraei-arash.htm


سابقۀ نام و افسانۀ «آرش» در ادبیات فارسی

http://parand.se/t-kasraei-arash-kamangir.htm

 

آرش کمانگیر‌

برف می‌بارد به روی خار و خارا سنگ.

کوه‌ها خاموش،

دره‌ها دلتنگ،

راه‌ها چشم‌انتظار کاروانی با صدای زنگ.

 

بر نمی‌شد گر ز بام کلبه‌ها دودی،

یا که سوسوی چراغی، گر پیامی‌مان نمی‌آورد،

رد پاها گر نمی‌افتاد روی جاده‌ها لغزان،

ما چه می‌کردیم در کولاک دل‌آشفتۀ دم‌سرد؟

 

آنک آنک کلبه‌ای روشن،

روی تپه، روبروی من. . .

 

در گشودندم.

مهربانی‌ها نمودندم.

زود دانستم، که دور از داستان خشم برف و سوز،

در کنار شعلۀ آتش،

قصه می‌گوید برای بچه‌های خود، عمو نوروز:

 

«. . . گفته بودم زندگی زیباست.

گفته و ناگفته، ای بس نکته‌ها کاینجاست

آسمان باز؛

آفتاب زر؛

باغ‌های گُل،

دشت های بی‌در و پیکر؛

 

سر برون آوردن گُل از درون برف؛

تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛

بوی عطر خاک باران خورده در کهسار؛

خواب گندم‌زارها در چشمۀ مهتاب؛

آمدن، رفتن، دویدن؛

عشق ورزیدن؛

در غمِ انسان نشستن؛

پا به‌پای شادمانی‌های مردم پای کوبیدن،

 

کار کردن، کار کردن،

آرمیدن،

چشم‌انداز بیابان‌های خشک و تشنه را دیدن؛

جرعه‌هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن.

 

گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن؛

همنفس با بلبلان کوهی آواره،خواندن؛

در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن؛

نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن؛

 

 گاه‌گاهی،

زیر سقفِ این سفالین بام‌های مه‌گرفته،

قصه‌های درهم غم را ز نم‌نم‌های باران شنیدن؛

بی‌تکان گهوارۀ رنگین‌کمان را،

در کنارِ بام دیدن؛

 

یا شبِ برفی،

پیشِ آتش‌ها نشستن،

دل به رویاهای دامنگیر و گرمِ شعله بستن. . .

 

آری، آری، زندگی زیباست.

زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست.

گر بیفروزیش، رقص شعله‌اش در هر کران پیداست.

ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست

 

پیر مرد آرام و با لبخند،

کُنده‌ای در کورۀ افسرده جان افکند.

 

چشم‌هایش در سیاهی‌های کومه جُست‌و‌جو می‌کرد؛

زیر لب آهسته با خود گفت‌وگو می‌کرد:

 

«زندگی را شعله باید برفروزنده؛

شعله‌ها را هیمه سوزنده.

 

جنگلی هستی تو، ای انسان؛

جنگل، ای روییده آزاده،

بی‌دریغ افکنده روی کوه‌ها دامان،

آشیان‌ها بر سر انگشتان تو جاوید،

چشمه‌ها در سایبان‌های تو جوشنده،

آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،

جانِ تو خدمت‌گر آتش. . .

سربلند و سبز باش، ای جنگل انسان!

 

زندگانی شعله می‌خواهد.» صدا سر داد عمو نوروز،

ـ «شعله‌ها را هیمه باید روشنی‌افروز.

کودکانم، داستان ما ز «آرش» بود.

او به‌جان، خدمتگزار باغ آتش بود.

 

روزگاری بود.

روزگار تلخ و تاری بود؛

بختُِ ما چون روی بدخواهانِ ما تیره.

دشمنان، بر جانِ ما چیره.

شهر سیلی‌خورده هذیان داشت.

بر زبان بس داستان‌های پریشان داشت.

زندگی سرد و سیه چون سنگ؛

روز بدنامی،

روزگارِ ننگ.

غیرت، اندر بندهای بندگی پیچان؛

عشق، در بیماری دلمردگی بی‌جان.

 

فصل ها فصل زمستان شد،

صحنۀ گُلگشت‌ها گُم شد، نشستن در شبستان شد.

در شبستان‌های خاموشی،

می‌تراوید از گُلِ اندیشه‌ها عطرِ فراموشی.

 

ترس بود و بال‌های مرگ؛

کس نمی‌جٌنبید، چون بر شاخه برگ از برگ.

سنگر آزادگان خاموش؛

خیمه‌گاه دشمنان پُر جوش.

 

مرزهای مُلک،

همچو سرحداتِ دامنگستر اندیشه، بی‌سامان.

بُرج‌های شهر،

همچو باروهای دل، بشکسته و ویران.

دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو . . .

 

هیچ سینه کینه‌ای در بر نمی‌اندوخت.

هیچ دل مهری نمی‌ورزید.

هیچ‌کس دستی به سوی کس نمی‌آورد.

هیچ‌کس در روی دیگر کس نمی‌خندید.

 

باغ‌های آرزو بی‌برگ؛

آسمان اشک‌ها پُربار.

گرم‌رو آزادگان دربند،

روسپی نامردمان در کار . . .

 

انجمن‌ها کرد دشمن،

رایزن‌ها گردِ هم آورد دشمن،

تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند،

 هم به دستِ ما شکستِ ما براندیشند.

نازک‌اندیشان‌شان بی‌شرم،

ـ که مباداشان دگر روزِ بهی در چشم، ـ

یافتند آخر فسونی را که می‌جُستند . . .

چشم‌ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جُست‌وجو می‌کرد؛

وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می‌کرد:

« آخرین فرمان،

« آخرین تحقیر . . .

« مرز را پرواز تیری می‌دهد سامان.

« گر به‌نزدیکی فرود اید،

« خانه‌هامان تنگ،

« آرزومان کور . . .

« ور بپرد دور،

« تا کجا؟ تا چند؟

« آه کو بازوی پولادین و کو سرپنجۀ ایمان؟»

هر دهانی این خبر را بازگو می‌کرد؛

چشم‌ها بی‌گفت‌وگویی؛ هر طرف را جست‌وجو می‌کرد

 

پیر مرد، اندوهگین، دستی به‌دیگر دست می‌سایید

از میانِ دره‌های دور، گُرگی خسته می‌نالید.

برف روی برف می‌بارید.

باد، بالش را به پشت شیشه می‌مالید.

 

ـ «صبح می‌آمد

پیرمرد آرام کرد آغاز.

ـ «پیشِ روی لشکرِ دشمن سپاهِ دوست،

دشت نه، دریایی از سرباز . . .

 

آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست.

بی‌نفس می‌شد سیاهی دردهان صبح؛

باد پر می‌ریخت روی دشت بازِ دامنِ البُرز،

لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت دردآور،

دو و دو و سه‌وسه به پچ‌پچ گردِ یکدیگر؛

کودکان، بر بام،

دختران، بنشسته بر روزن،

مادران، غمگین کنارِ در.

 

کم‌کمک در اوج آمد پچ‌پچِ خُفته.

خلق، چون بحری بر آشفته،

 به‌جوش آمد،

خروشان شد،

به‌موج افتاد؛

بُرش بگرفت وم ردی چون صدف

از سینه بیرون داد.

 

«منم آرش

ـ چنین آغاز کرد آن‌مرد با دشمن، ـ

« منم آرش، سپاهی مردی آزاده،

« به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را

« اینک آماده.

« مجوییدم نسب،

« فرزند رنج و کار،

« گریزان چون شهاب از شب،

« چو صبح آمادۀ دیدار.

 

« مبارک‌باد آن جامه که اندر رزم پوشندش؛

« گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش.

« شما را باده و جامه

« گوارا و مبارک‌باد!

 

« دلم را در میان دست می‌گیرم.

« و می‌افشارمش در چنگ؛

« دل،این جام پُر از کینِ پُر از خون را؛

« دل، این بی‌تابِ خشم‌آهنگ . . .

 

« که تا نوشم به نام فتحتان در بزم؛

« که تا کوبم به جام قلب‌تان در رزم؛

« که جامِ کینه از سنگ است.

« به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.

 

« در این پیکار،

« در این کار،

« دلِ خلقی است در مُشتم.

« امید مردمی خاموش هم‌پُشتم.

« کمانِ کهکشان در دست،

« کمان‌داری کمانگیرم.

« شهابِ تیزرو تیرم.

« ستیغِ سربُلندِ کوه مأوایم.

« به‌چشمِ آفتابِ تازه‌رس جایم.

« مرا تیر است آتش‌پر.

« مرا باد است فرمانبر.

« و لیکن چارۀ امروز زور و پهلوانی نیست.

« رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست.

« در این میدان

بر این پیکانِ هستی‌سوزِ سامان‌ساز،

« پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز

 

پس آنگه سر به‌سوی آسمان بر کرد،

به آهنگی دگر گُفتارِ دیگر کرد،

 

« درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود!

« که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود.

« به صبح راستین سوگند!

« به پنهان آفتابِ مهربارِ پاک‌بین سوگند!

« که آرش جانِ خود در تیر خواهد کرد؛

« پس آنگه بی‌درنگی خواهدش افکند.

 

« زمین می‌داند این را، آسمان‌ها نیز،

که تن بی‌عیب و جان پاک است.

« نه نیرنگی به کارِ من، نه افسونی؛

« نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است

 

درنگ آورد و یک‌دم شد به‌لب خاموش.

نفس در سینه‌ها بی‌تاب می‌زد جوش.

 

« ز پیشم مرگ،

« نقابی سهمگین بر چهره، می آید.

« به‌هر گامِ هراس‌افکن،

« مرا با دیدۀ خونبار می‌پاید.

« به بالِ کرکسان گردِ سرم پرواز می گیرد،

« به‌راهم می‌نشیند، راه می‌بندد؛

« به‌رویم سرد می‌خندد؛

« به کوه و دره می‌ریزد طنین زهرخندش را،

« و بازش باز می‌گیرد.

 

« دلم از مرگ بیزار است؛

« که مرگِ اهرمن‌خو آدمی‌خوار است.

« ولی آن‌دم که ز اندوهان روانِ زندگی تار است؛

« ولی، آن‌دم که نیکی و بدی را گاهِ پیکار است،

« فرو رفتن به‌کامِ مرگ شیرین است.

« همان بایستۀ آزادگی این است.

 

« هزاران چشمِ گویا و لبِ خاموش،

« مرا پیکِ امیدِ خویش می‌داند.

« هزاران دستِ لرزان و دلِ پُر جوش

« گهی می‌گیردم، گه پیش می‌راند.

« پیش می‌آیم.

« دل و جان را به زیورهای انسانی می‌آرایم.

« به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند

« نقاب از چهرۀ ترس‌آفرین مرگ خواهم کند

 

نیایش را، دو زانو بر زمین بنهاد.

به‌سوی قله‌ها دستان ز هم بگشاد:

 

« برآ، ای آفتاب، ای توشۀ امید!

« برآ، ای خوشۀ خورشید!

« تو جوشان چشمه‌ای، من تشنه‌ای بی‌تاب.

« برآ، سر ریز کُن، تا جان شود سیراب.

 

« چو پا در کامِ مرگی تُندخو دارم،

« چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش‌جو دارم،

« به‌موجِ روشنایی شستشو خواهم،

« ز گلبرگِ تو، ای زرینه‌گُل، من رنگ‌ و بو خواهم.

 

« شما، ای قله‌های سرکشِ خاموش،

« که پیشانی به تُندرهای سهم‌انگیز می‌سایید،

« که بر ایوانِ شب دارید چشم‌انداز رویایی،

« که سیمین پایه‌های روزِ زرین را به‌روی شانه می‌کوبید،

« که ابرِ ‌آتشین را در پناهِ خویش می‌گیرید.

 

« غرور و سربلندی هم شما را باد!

« امیدم را برافرازید،

« چو پرچم‌ها که از بادِ سحرگاهان به‌سر دارید.

« غرورم را نگه دارید،

« به‌سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید

 

زمین خاموش بود و آسمان خاموش.

تو گویی این جهان را بود با گفتارِ «آرش» گوش،

به یالِ کوه‌ها لغزید کم‌کم پنجۀ خورشید.

هزاران نیزۀ زرین به چشم آسمان پاشید.

 

نظر افکند آرش سوی شهر، آرام.

کودکان بر بام؛

دختران بنشسته بر روزن؛

مادران غمگین کنارِ در؛

مردها در راه.

سرود بی‌کلامی، با غمی جانکاه،

ز چشمان برهمی شد با نسیمِ صبحدم همراه.

 

کدامین نغمه می‌ریزد،

کدام آهنگ آیا می‌تواند ساخت،

طنین گام‌های استواری را که سوی نیستی مردانه می‌رفتند؟

طنین گام‌هایی را که آگاهانه می‌رفتند؟

 

دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز،

راه وا کردند.

کودکان از بام‌ها او را صدا کردند.

مادران او را دعا کردند.

پیرمردان چشم گرداندند.

دختران، بفشرده گردن‌بندها در مُشت،

همره او قدرت عشق و وفا کردند.

 

آرش، اما همچنان خاموش،

از شکافِ دامنِ البرز بالا رفت.

وز پی او،

پرده‌های اشک پی در پی فرود آمد

 

بست یک‌دم چشم‌هایش را، عمو نوروز،

خنده بر لب، غرقه در رؤیا.

کودکان با دیدگان خسته و پی‌جو،

در شگفت از پهلوانی‌ها.

شعله‌های کوره در پرواز.

باد در غوغا.

 

ـ «شامگاهان،

راه‌جویانی که می‌جستند، آرش را به‌روی قله ها، پی‌گیر،

باز گردیدند.

بی‌نشان از پیکر آرش،

با کمان و ترکشی بی‌تیر.

 

آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش.

کار صدها صدهزاران تیغۀ شمشیر کرد آرش.

تیرِ آرش را سوارانی که می‌راندند بر جیحون،

به‌دیگر نیمروزی از پی آن روز،

نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند.

و آنجا را، از آن پس،

مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند.

 

آفتاب،

در گریز بی‌شتابِ خویش،

سال‌ها بر بام دنیا پاکشان سر زد.

 

ماهتاب،

بی‌نصیب از شبروی‌هایش، همه خاموش،

در دلِ هر کوی و هر برزن،

سر به هر ایوان و هر در زد.

 

آفتاب و ماه را در گشت،

سال‌ها بگذشت.

سال‌ها و باز،

در تمام پهنۀ البرز،

وین سراسر قلۀ مغموم و خاموشی که می‌بینید،

وندرون دره‌های برف‌آلودی که می‌دانید،

رهگذرهایی که شب در راه می‌مانند؛

نامِ آرش را پیاپی در دل کُهسار می‌خوانند،

و نیازِ خویش می‌خوانند.

 

با دهان سنگ‌های کوه، آرش می‌دهد پاسخ؛

می‌کندشان از فراز و از نشیب جاده‌ها آگاه،

می‌دهد امید.

می‌نماید راه

 

در برون کلبه می‌بارد.

برف می‌بارد به‌روی خار و خارا سنگ.

کوه‌ها خاموش.

دره‌ها دلتنگ.

راه‌ها چشم‌انتظار کاروانی با صدای زنگ . . .

 

کودکان دیری است در خوابند،

در خواب است عمو نوروز.

می‌گذارم کُنده‌ای هیزم در آتشدان.

شعله بالا می‌رود، پُرسوز

 

 

نویسنده : دره ; ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/۱٢/٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ با تشکر از گلناز

'Whatever you give a woman, she will make greater.If you give her sperm, she'll give you a baby. If you give her a house, she'll give you a home. If you give her groceries, she'll give you a meal. If you give her a smile, she'll give you her heart. She multiplies and enlarges what is given to her. So, if you give her any crap..., be ready to receive a ton of shit.'

نویسنده : دره ; ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ درود بر فردوسی بزرگ….پاینده ایران

  در این خاک زرخیز ایرانزمین

                        نبودند جز مردمی پاک دین  

 همه دینشان مردی و داد بود

                   وزآن کشور آزاد و آباد بود 

  نگفتند حرفی که ناید به کار

                       نکشتند تخمی که ناید به بار 

  چو مهر و وفا بود کیششان

                  گنه بود آزار کس پیششان 

  همه بندة پاک یزدان پاک

                همه دل پر از مهر این آب و خاک 

  پدر در پدر آریائی نژاد

                    ز پشت فریدون نیکو نهاد  

  بزرگی به مردی و فرهنگ بود

                  گدائی در این بوم و بر ننگ بود 

  کجا رفت آن دانش و هوش ما

                  که شد مهر میهن فراموش ما
 
  که انداخت آتش در این بوستان

                   کز آن سوخت جان و دل دوستان 

  چه کردیم کین گونه گشتیم خوار

                       خرد را فکندیم زین سان ز کار 

  نبود این چنین کشور و دین ما

                        کجا رفت آئین دیرین ما 

  به یزدان که این کشور آباد بود

                       همه جای مردان آزاد بود 

  در این کشور آزادگی ارج داشت

                    کشاورز خود خانه و مرز داشت  

  گرانمایه بود آنکه بودی دبیر

                       گرامی بد آنکس که بودی دلیر 

  نه دشمن در این بوم و بر لانه داشت

                        نه بیگانه جائی در این خانه داشت

    به یزدان که هرگز جهان آفرین

                   نه با بنده ای مهر ورزد نه کین 

  ز نیک و بدت هر چه آید به سر

                     ز خود بین و وز کردة خود شمر  

  از آن روز دشمن به ما چیره گشت

                   که ما را روان و خرد تیره گشت 

  از آن روز این خانه ویرانه شد

                   که نان آورش مرد بیگانه شد 

  چو نا کس به دهکد خدائی کند

                        کشاورز باید گدائی کند 

  چو دانش پژوهنده بیند زیان

                       که بندد به دانش پژوهی میان 

  به یزدان که گر ما خرد داشتیم

                       کجا این سر انجام بد داشتیم 

  بسوزد در آتش گرت جان و تن

                          به از بندگی کردن و زیستن  
  اگر مایة زندگی بندگی است

                       دو صد بار مردن به از زندگی است 

  بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم

                     برون سر از این بار ننگ آوریم

  بیاریم آن آب رفته به جوی

                    مگر زان بیابیم باز آب روی 

  شود مردمی کیش و آئین ما

                   نگیرد خرد خرده بر دین ما

  ز فردوسی ام آمد این گفته یاد

                که داد سخن را چو او کس نداد 

   چو ایران نباشد تن من نباد

                بدین بوم و بر زنده یک تن مباد 

  سرشت من از مهر میهن بود

                 من از میهن و میهن از من بود 

 خیلی دوست دارم متن کامل این اشعار رو پیدا کنم... این آخرین چیزی بود که گیر آوردم ..

نویسنده : دره ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/٩/۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ ای روزگار دل شکن ،هر دم مرا سنگی مزن

در بندها بس بندیان، انسان به انسان دیده ام

از حکم بر تا حکم ران، حیوان به حیوان دیده ام

در مکر او در فکر این، در شکر او در ذکر این

از حاجیان تا ناجیان ، شیطان به شیطان دیده ام

دیدی اگر بی خانمان، از هر تباری صد جوان

من پیرهای ناتوان ، دربان به دربان دیده ام

ای روزگار دل شکن ،هر دم مرا سنگی مزن

من سنگها در لقمه نان، دندان به دندان دیده ام

آن کس که شد خصم ستم، نوبت بر او چون زد رقم

تیغ زبانش خون چکان، فرمان به فرمان دیده ام

از خود رجز خوانی مکن، تصویر گردانی مکن

من گردن گردنکشان، رسمان به رسمان دیده ام

در مروه گر جوئی صفا، از کاروان ها شو جدا

من مستی این اشتران، کوهان به کوهان دیده ام

چون از تو برگردد زمان، وای از نگاه دوستان

من صیقل این ناصحان، سوهان به سوهان دیده ام

شرح ستم بس خوانده ام، آتش به آتش مانده ام

من اشک چشم کودکان، دامن به دامان دیده ام

از این کله تا آن کله، فرقی ندارد شیخ و شه

من پاسدار و پاسبان، ایران به ایران دیده ام

ماتم چه گویم زین وطن، کز برگ برگ این چمن

من خون چشم شاعران، دیوان به دیوان دیده ام

چکش به فرق من مزن، ای صبر پولادین من

من ضربت پتک زمان سندان به سندان دیده ام

تکفیر کن تکبیر گو، تزویر کن تزویر جو

من امر و نهی این و آن بهتان به بهتان دیده ام

(دکلمه داریوش از معینی کرمانشاهی)

نویسنده : دره ; ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/٥/٢٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ اینو خوب اومد

گر کس بد ما به خلق گوید        ما دیده زغم نمی خراشیم،

                                                ماخوبی او به خلق گوییم       تا هردو دروغ گفته باشیم

نویسنده : دره ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/٢/٢٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ خونه تکونی ! سال نو مبارک...

فکر کن ......

تا حالا عادت داشتید اشیاء بی مصرف رو انبار کنید؟ و فکر کنید یه روزی – کی میدونه چه وقت – شاید به دردتون بخوره؟

تا حالا شده که پول هاتون رو جمع کنین و به خاطر اینکه فکر می کنید در آینده شاید بهش محتاج بشین، خرجش نکنید؟

تا حالا شده که لباسهاتون، کفشهاتون، لوازم منزل و آشپزخونتون و چیزای دیگه رو که حتی یکبار هم از اونا استفاده نکردین، انبار کنید؟

درون خودت چی؟ تا حالا شده که خاطره ی سرزنش ها، خشم ها، ترس ها و چیزای دیگه رو به خاطر بسپاری؟

دیگه نکن! تو داری بر خلاف مسیر کامیابی خودت حرکت می کنی!

باید جا باز کنی ... ، یه فضای خالی... تا اجازه بده چیزای تازه به زندگیت وارد بشه.

باید خودتو از شر چیزای بی مصرفی که در تو و زندگیت هستن خلاص کنی تا کامیابی به زندگیت وارد بشه.

قدرت این تهی بودن در اینه که هر چی که آرزوش رو داشتی ، جذب می کنه.

تا وقتی که در جسم و روح خودت احساسات بی فایده رو نگهداری، نمی تونی جای خالی برای موقعیت های تازه بوجود بیاری.

خوبیها باید در چرخش باشن ....

کشوها، قفسه ها، اتاق کار و گاراژ رو تمیز کن.

هر چیزی رو که دیگه لازم نداری بنداز دور ...

میل به نگهداشتن چیزای بی مصرف، زندگی رو پر پیچ و تاب می کنه.

این اشیاء نیستن که چرخ زندگی تو رو به حرکت در میارن ....

به جای نگهداشتن ...

وقتی انبار می کنیم، احتمال خواستن رو تصور می کنیم ، احتمال تنگدستی رو ...

فکر می کنیم که فردا شاید لازم بشن و نمی تونیم دوباره اونا رو فراهم کنیم ...

با این فکر تو دو تا پیغام به مغزت و زندگیت می فرصتی :

که به فردا اعتماد نداری ...

و اینکه تو شایسته چیزای خوب و تازه نیستی

به همین دلیل با انبار کردن چیزای بی مصرف خودتو سر پا نگه می داری

 

برقص

چنانکه گویی کسی تو را نمی بیند

عشق بورز

چنانکه گویی هرگز آزرده نشده ای

بخوان

چنانکه گویی کسی تو را نمی شنود

زندگی کن

چنانکه گویی بهشت روی زمین است

 

خودت رو از قید هرچه رنگ و روشنایی باخته، برهان

بذار نو به زندگیت وارد بشه

و خودت ...

به همین دلیل بعد از خوندن این مطلب ...

نگهش ندار ...

به دیگران بده ....

امید که صلح و کامیابی برات به ارمغان بیاره

 

آمین

 

 

نویسنده : دره ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱/۱۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


← صفحه بعد